تبليغاتX
< تنها ترین تنها
خصوصی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:5
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !

khanooooomy.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:58
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

****

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.

****


و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.


****

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

****
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

****
 و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:52
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !
شاعر نشدي ...

پيداست هنوز شقايق نشديشده
زنداني زندان دقايق نشدي
 وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
 زرد است که لبريز حقايق است

تلخ است که با درد موافق شده است
 شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي 
پاييز بهاريست که عاشق شده است

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:51
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !
تا ابد در دل من می مانی....

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:48
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !
دوستم خواهی داشت؟

if i reached for your hand , will u hold it ?

 

If i hold out my arms, will u hug me ?

 

If i go for your lips, will u kiss me ?

 

If i capture ur heart , will u love me ??

 

اگر دستم به دستات برسه ؛ تو اونها رو خواهی گرفت؟

 

اگر بازو هامو به روی تو باز کنم؛ منو در آغوش خواهی گرفت؟

 

اگر به طرف لب هات بیام؛ منو خواهی بوسید؟

 

و اگر قلبت رو اسیر کنم، دوستم خواهی داشت؟

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:47
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
 بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر

داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
 جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
 چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
 هستی من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
مینشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم کام بودم کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
گر خدا بودم در سولم نام پکم بود
این جلال از جامه های چک چکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خکم بود آری باده خکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خداییها
من کجا وزین تن خکی جداییها
 من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی
کوری چشم تو  ‚ این شیطان خدای من


 

                                                                                              فروغ  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:44
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !

گفتي كه به احترام دل باران باش،

 باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را،

 از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

 گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن،

 من هم چو گل ستاره ها تابيدم

گفتي كه براي باغ دل پيچك باش

، بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

 گفتي كه براي لحظه اي دريا شو،

 دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

 گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش،

 مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز،

 گل دادم و با تو سخت روييدم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:4
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !
تمام خاطرات

                  من سکوت این نوشته هاست

                                  در آن زمان که مرده ام وآمدی تو بر سرم

                                                      سکوت کن تو هم به احترام دفترم

                                                                                  عباسعلی ابراهیمی

هلال ماه نیم رخ توست

          تقویم تاریک آینه مکمل من                                                   

                          به چهارده که می رسی تمام شب را بارانی ام

                           لبخند آینه چوب خطش را

                                  سلام میگوید                       تنها

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:49
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !
با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

                                        چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چند سال پیش اگه یکی میومد پیشم و میگفت که من یکی رو دوست دارم و اون اصلا به من

فکر نمیکنه ،بهش میخندیدم و میگفتم مگه دوست داشتن یک طرفه هم میشه،دوست داشتن

یکطرفه اسمش خریته مگه میشه آدم عاشق یه نفر باشه و اون طرف اصلا انگار نه انگارش

باشه؟ دوس داشتن واقعی مال وقتیه که دو طرفه باشه.

ولی حالا میفهمم میشه با تمام وجودت یکی رو دوست داشته باشی و شب و روزت یکی بشه

هر لحضه آرزوی داشتنش رو بکشی ولی اون همچین حسی نسبت به تو نداشته باشه حالا

میفهمم آدم چه حسی پیدا میکنه وقتی تو چشمای کسی که دوسش داره نگاه میکنه و بهش

التماس میکنه ولی اون در کمال بیرحمی جوابش نه هستش.جوابی که جای حرف زدن برات

نمیذاره جوابی که مثه پتک میخوره تو سرت و نتیجش اشکیه که تو یه جای خلوت روی

گونه هات سرازیر میشه.اون موقع است که میخوای فریاد بزنی دیوونه هیچکسی نمیتونه

بیشتر از من دوست داشته باشه آخه چرا نمیفهمی؟اینجور موقع هاست که دلت میخواد تنها

باشی اینجور موقع هاست که غبارغم رو دلت یشینه این موقع هاست که از هیچ چیزی

نمیتونی لذت ببری.

با همه ی این حرف ها میخوام بگم عزیز من عشق من با تمام وجود دوست دارم،دوست

دارم ،دوست دارم،تو رو خدا بفهم من عاشقتم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:37
به قلم: سجاد |

مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار !